تبليغاتX
حرفهای خودمانی

حرفهای خودمانی

بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پراز طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب سجود  سبز  محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم ....

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چه قدر تنها ماندیم

سهراب سپهري

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:3  توسط جیران  | 

 

اينجا "زندگي" مي كنيم....به ياد با تو بودن، گهگاه گرداگرد هم مي نشينيم و هر يك، ديگري را در خاطراتي كه با تو دارد شريك مي كند ...اينجا زندگي  مي كنيم و هر از گاهي صداي تو را از پشت سيم هاي طويل و بي انتها مي شنويم ... اینجا زندگی می کنیم وبه ناچارهنگام شنیدن صدایت،چشمهايمان را به ديوار مي دوزيم، به فرش، به پنجره، به يك عكس!!... اينجا زندگي مي كنيم و بعضي اوقات تو را مي بينيم، خنده ات را...دوستانت را...و احمقانه به خود مي گوييم به او خوش مي گذرد!!!حتما !!! ....اينجا زندگي مي كنيم و هر ازچند گاهي قطره اشكي روانه راه رفته ات ...اينجا زندگي مي كنيم وتو تنها دليل لبخند عكس هايمان هستي....اينجا زندگي مي كنيم و لحظه شماري براي تابستاني كه دستانمان براي گرفتن دستانت ديواري از فاصله را لمس نكند ....اينجا زندگي مي كنيم و با غرور از "تو" حرف مي زنيم از مردي كه خيلي متفاوت است...اينجا زندگي مي كنيم و بعضي وقتها به اين فكر كه اگر نمي رفتي دنيايمان چگونه مي بود....اينجا زندگي مي كنيم و ترس از آنكه نكند وقتي بيايي ديگر آن مرد روياهايمان نباشي، آخر همه مي گويند دنياي آن سوي آبها دنياي ديگري است....اينجا زندگي مي كنيم و دلهره اي روز شمار كه تا ديدن دوباره تو نپوسیده باشيم....

 نمي دانم، اينجا، "شايد" زندگي مي كنيم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط جیران  | 

من بودم و او. اتوبوس تکان عجیبی خورد ...سوت خفیفی کشید و به راه افتاد. ایستگاه بعدی باید پیاده میشدیم...سکوتی بین  من و او حکمفرما بود....سکوتی خواستنی....من داشتم فکر میکردم ....به خیلی چیز ها ....به اینکه چقدر همیشه بر خود سخت میگیرم.سخت میگیرم  نکند کاری انجام بدهم که توجه بقیه را جلب کنم و چقدر بر خود تشر میزنم اگر چنین اتفاقی بیفتد و بازیچه دست مردم شوم.... کاش میدانستم دیگران نیز مانند من اینچنین خود را در تنگنا قرار میدهند یا نه!اینچنین از خود مراقبت میکنند یا نه!.... تا به حال با هیچ کس در مورداین موضوع صحبت نکردم ....فکر کردم شاید ارزشش را نداشته...

او اما نمیدانم که به چه می اندیشدید شاید به خودش.... شاید به من.... شاید هم به هیچ چیز!! چه فرقی میکرد ... اما میدانم که می اندیشدید.... حتی به هیچ چیز!!

اتوبوس داشت به ایستگاه نزدیک میشد. او برخاست، با ساک بزرگی در دست . بلند شد تا راننده متوجه حضور او بشود و اتوبوس را نگه دارد... من نیز به دنبال او  راه افتادم . آرام جلو میرفت. دستانش محکم میله های متوالی و دستگیره های صندلی را فشار می داد و من ناگهان مانند کودکی خردسال در آرزوی اینکه ای کاش او دست مرا اینگونه می فشرد....

چند دانشجو جلو تر از او نشسته بودند و مشغول بگو و بخند و من در فکر اینکه از کنارشان بگذرم بدون هیچ اتفاق خاصی....

ترمز فشرده شد....صدای خنده ها به خاموشی گرایید.....تنها صدا، صدای گنگ و عجولانه پای یک نفر بود...سر بلند کردم.... او بود.....او بود که مانند یک توپ و یا شاید یک بادبادک نمیدانم مثل چه ولی سبک .. به جلو پرتاب شد. دست خالی اش در تقلای تکیه گاهی در هوا بیهوده چرخید، اما چیزی نیافت .تلاشش بی ثمر بو د... پرتاب شد به جلو...پهلویش به میله اتوبوس خورد و تعادلش را از دست داد.... پرتاب شد به جلو و پله  های اتوبوس میزبان بدن نحیفش شدند ....پرتاب شد به جلو و کفشش در زیر یکی از صندلی ها گم شد.... پرتاب شد به جلو و دلش فرو ریخت حتما ....پرتاب شد و من صدای ترکیدن خنده ای مضحک را شنیدم .....پرتاب شد و من نظاره گر پرتاب شدنش بودم....

خواست خودش را جمع و جور کند. صدای خسته ای از گلویش بیرون آمد و تقلا کرد.... سیلی محکمی به گوشم خورد .. به طرفش دویدم ...تنها صدایی که از گلویم بیرون آمد زمزمه نامش بود ...کمکش کردم تا بلند شود. لبخندی از سر ناچاری و بی اختیاری زد... دستم را به دورش حلقه کردم و از حالش پرسیدم و او فقط لبخند زد و سکوت کرد....دانه های درشت عرق با پوستش بازی میکرد .....نشانه هایی از درد را برای یک لحظه توی صورتش دیدم ...سکوتش پر از معنی های گنگ بود. نمیدانم در فکر شرمساری بود یا در شوک پرتاب شدن یا در خیال اینکه پیر شده است  و دیگر نمیتواند مانند سابق باشد .

دیگر اتوبوس ایستاده بود.عجولانه به دنبال کفشش می گشت و مدام تکرار میکرد کفشم....انگار در آن لحظات به غیر از این کلمه کلمه بهتری برای گفتن و پر کردن آن سکوت عذاب آور نداشت ...کفش را پیدا کردم و جلوی پایش گذاشتم .او، آرام پای دردناکش را در کفش فرو برد و ناله اش را خفه کرد....

بلیط را دادم و به طرفش رفتم باز هم لبخند می زد  اما دیگر حالت عصبی داخل اتوبوس را نداشت....انگار خیلی راحت تر بود... من بودم و او و همه آن آدم های توی اتوبوس دیگر رفته بودند برای همیشه .لحظه ای حس کردم صورتش را از من پنهان کرد ..سعی کردم ببینمش ...دستم را به دور گردنش انداختم و آرام شانه اش را فشار دادم.... چشمهایم خیس شد و صدایم لرزید و باز از خود متنفر شدم !!!

او حالا دیگر در دادن ساک به من ابایی نداشت و حتی ....در گرفتن دست من.... و من شادمان از اینکه او از بودن من د رآنجا خوشحال است ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:17  توسط جیران  | 

سرخوشم،‌ اين ناگهان مستي ز بوي جام كيست؟
شعله مي‌ريزد زبانم، بر زبانم نام كيست؟

كوچه‌هاي روشن دل در صداي او رهاست
مي‌رود منزل به منزل، اين طنين گام كيست؟

اينك آن خون ـ‌ خون‌ِ تلخ‌ِ سنگ بودنهاي من ـ
نذر شيرين‌كاري‌ِ شمشير خون‌آشام كيست؟

آن جنون لاابالي ـ‌ وحشي صحراي وهم
در پناه كيست امروز؟ اي عزيزان! رام كيست؟

از پي هم مهر و قهر و مهر و قهر و مهر و قهر
دانه‌ها پاشيده اينجا، پيش پايم دام كيست؟

شام هر شام اين شرار شعله شعله از كجاست؟
صبح هر صبح اين نسيم نو به نو پيغام كيست؟

ساعد باقری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 6:45  توسط علیرضا  | 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم        فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد        من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم              نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز          بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد         بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه       که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز      بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم


حافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:45  توسط علیرضا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

They say We all lose 21 grams at the exact moment of our death… every  one....the weight of a stack of five nickels .the weight of a hummingbird…. A    chocolate bar!!!

 

"گفته ميشه ما در لحظه مرگ ۲۱ گرم از وزنمون رو از دست ميديم....همه.... وزن پنج عدد پنج سنتي.... وزن يک مرغ مگس خوار....يک بسته شکلات...."

 

فيلم ۲۱ گرم رو ديديد؟ اگه نديديد بهتون پيشنهاد ميکنم در اولين فرصت حتما ببينيدش.شون پن مثل هميشه عاليه و نآومي واتس هم که براي اولين بار بود داشتم ميديدمش خوب بازي ميکرد  علاوه بر جو فيلم و نوع کنار هم گذاشتن وقايع که بصورت نامنظم بود و به نظر من خيلي جالب، چون آدم رو مجبور ميکرد که فکر کنه اين قسمت قبل از اون قسمت بوده يا نه و فيلم رو از حالت كليشه  اي درآورده بود، (البته اين حالت فقط اوايل فيلم بهتون دست ميده اما بعدش که قضيه فيلم براتون روشن بشه طبقه بندي زماني سكانس ها براتون آسون ميشه و ميتونيد بفهميد الان كجاي فيلمه) آخر فيلم واقعا عاليه همين جمله اي كه بالا نوشتم رو آخر فيلم شخصيت اصلي  در حاليكه فاصله زيادي تا مرگ نداره براي خودش زمزمه ميكنه من خودم چند بار اين تكه از فيلم رو دوباره گذاشتم و ديديم .

شما ها اينو ميدونستيد؟ميدونستيد روح ما فقط ۲۱ گرم وزن داره؟ميدونستيد كه تموم  احساسات وافكار و مسايل روحي ما فقط توي ۲۱ گرم غوطه وره؟ چه حسي بهتون دست ميده؟جالبه نه؟؟؟و البته تعجب آور و کمي هم غير قابل هضم!!!با يه احساس افسردگي و پوچي مضمن(حداقل براي من كه اينجوري بود) آدم حس ميكنه همه چيزهايي كه ميبينه و ميشنوه، شادي ها و غم ها، مشكلات، مسايل روزمره كه توي ذهنش ثبت ميشه و هر از چند گاهي دوباره يادش مياد همه و همه حتما بايد جاي بيشتري گرفته باشه اما نه! همه اونها فقط ۲۱ گرم وزن داره همين!!! ميبينيد اونوقت چقدر دنيا و همه چيزهاي توي اون براتون كم اهميت و ناچيز جلوه ميكنه. انگار داريد از بالا به همه چيز نگاه ميكنيد  ....

 اين فيلم از اون فيلم هايي هست که آدم هوس ميکنه يه سه چهار باري ببينه و هر بار دقيق تر و موشكافانه تر از بار قبل.

يه بار سينما ماورا يا سينماچهار نميدونم دقيقا كدوم بود اين فيلم رو نشون دادند ولي اينقدر سر وته اون رو زده بودند  که دلم براي آدمهايي که داشتند براي اولين بار فيلم رو ميديدند سوخت!!!! اينها ازش چي ميفهميدند؟ و بعد به ياد خودم افتادم وقتي براي اولين باره دارم يه فيلمي رو ميبينم و احساس ميکنم نميفهممش و بعد هم احساس اينکه کمي تعطيلي ميزنم بهم دست ميده!!! ولي با ديدن اين فيلم از تلويزيون کمي روحيه پيدا کردم  حتي بعضي از جملات رو هم اونقدر متفاوت ترجمه کرده بودند که من داشتم شاخ در مي آوردم!!!! بهر حال چه کنيم ديگه باز هم خدا را شکر همين رو هم برامون پخش ميکنند که ما چهار تا بازيگر خارجي بشناسيم و کلي حال کنيم که تلويزيون ما هم داره فيلم هاي مطرح دنيا رو نشون ميده (البته با اندکي تصرف)!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:40  توسط   | 

                                                                                              

Seasons in the sun

 

"west life"

خدانگهدار دوست قابل اعتمادم

ما همديگر را از کودکي ميشناختيم

با هم از تپه ها و درختها بالا ميرفتيم

از عشق و الفبا مي آموختيم

احساساتمان جريحه دار ميشد و زانوانمان زخم برميداشت

 

 

خداحافظ دوست من مردن سخت است...

وقتي تمام پرندگان در حال آواز خواندن در آسمان هستند

 و حالا که هوا بهاري است

دختر هاي زيبا همه جا هستند

 در آن زمان به من فکر کن و من آنجا خواهم بود

 ما سرگرم بوديم و لحظات خوشي را داشتيم

ما فصل ها را با خورشيد داشتيم

اما تپه هايي که ما از آنها بالا ميرفتيم

متعلق به فصلهايي خارج از اين زمان بودند 

خداحافظ بابا لطفا برای من دعا کن

من مايه ننگ و بی آبرويي خانواده بودم

اما تو تلاش کردي که به من درست و غلط را ياد بدهي

نوشيدني هاي زياد و ترانه هاي مختلف همه جا بودند

تعجب ميکنم که چطور  ساخته و بزرگ شدم

خداحافظ بابا مردن سخت است...

وقتي تمام پرندگان در حال آواز خواندن در آسمان هستند

و حالا که هوا بهاري است

بچه های کوچک همه جا هستند

و وقتي که تو آنها را ببيني من نيز آنجا خواهم بود 

خداحافظ ميشل دوست خوب من

تو به من عشق را هديه دادي و کمک کردي تا خورشيد را پيدا کنم

 و هر موقع که من غمگين بودم

تو هميشه حضور داشتي

و من را به زندگي بازميگرداندي 

 

خداحافظ ميشل مردن سخت است..

وقتي كه تمام پرندگان در حال آواز خواندن در آسمان هستند

و حالا که هوا بهاري شده...

و گلها همه جا هستند

من آرزو ميکنم که اي کاش ما هم ميتوانستيم آنجا باشيم

ما در تمام زندگيمان خوش بوديم

ما فصل ها را با خورشيد داشتيم

اما ستاره اي که ما به آن رسيديم

فقط يک ستار ه دريايي آنهم متعلق به کنار ساحل بود

 

 

Good bye to you, my trusted friend

We've known each other since we

were nine Or ten

toghther we've climbed hills and trees

Learned of love and abc's

Skinned our heart and skinned Our

knees

 

Good bye my friend , its hard to die

When all the birds are singing in the

sky

Now that the spring is in the air

Pretty girls are every where

Think of me and I'll be there

 

 

We had joy we had fun

We had season in the sun

But the hills that we climbed

Were just seasons out of time

 

 

Good bye, Papa, please pray for me

I was the black sheep of the family                  you tried to teach me right from

wrong         

too much wine and too much song 

wonder how I got along     

 

Goodbye, Papa, it's hard to die
when all the birds are singing in the

sky
Now that the spring is in the air

little children every where

when you'll see them, I'll be there

 

Good bye, Michelle, my little one
you gave me love and helped me find

 the sun
and every time that I was down
you would always come around

 and get my feet back on the ground

Goodbye, Michelle, it's hard to die

When all the birds are singing in the

sky

Now that the spring is in the air
with the flowers every
  where

I wish that we could both be there

All our lives we had fun

we had seasons in the sun
But the star we could reach

was just starfish on the beach

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:3  توسط   | 

 

امروز رفته بودم دیدن یه فرشته کوچولو. یه فرشته ای که حالا جز یه صورت رنگ پریده و چشمای گود رفته دیگه چیزی ازش نمونده. فرشته ای که نمیدونم گناهش چی بوده. نمیدونم برای چی الان اینجاست و قراره براش چی پیش بیاد. شاید گناهش اینه که خیلی  مهربونه شاید گناهش اینه که به قول مامانش دختر خونه شونه و زیر بال مادرش را گرفته. شاید این دنیا ظرفیت داشتن همچین آدم هایی را نداره شاید این فرشته راه را اشتباهی اومده و  قدم توی این دنیا گذاشته.شاید...

 نتونستم زیاد بهش نگاه کنم. همش سرش را به حالت افسوس تکون می داد. چشماش را آروم می بست و بعد با مکث دوباره باز میکرد حس کردم شاید می خواد ....می خواد فکر کنه و تلاش کنه به این نتیجه برسه که اینها همش خوابه اینکه همه اومدند دیدن او .. اینکه او روی تخت اتاق خوابیده و همه دور تا دورش نشستند.... اینکه یه لوله کردند توی سرش و ..... به چند سال پیشش فکر کردم. کی فکرشو میکرد؟ خودش؟ مامانش؟ باباش؟ من؟ هیچ کس ....

داشتم توی خونشون خفه می شدم.چیزی نمونده بود های های بزنم زیر گریه و خودم را خالی کنم.هر از چند گاهی نیم نگاهی بهش می انداختم. مثل آدمهایی که اصلا توی این دنیا نیستند همه را از نظر می گذروند .گاهی هم با لبخند کمرنگی جواب نگاه های محبت آمیز اطرافیانش را می داد. ولی انگار اصلا اینجاها نبود. مامانش می گفت خواب های خیلی خوبی دیده . می گفت ایمانش خیلی قویه وگرنه تا حالا اینجوری نمی تونست بمونه. تعریف میکرد خواب دیده که رفته بوده خونه خدا. اونجا هیچکس نمیتونسته دست برسونه به کعبه . همه داشتند از سر وکله هم بالا می رفتند اما هر کاری میکردند نمیتونستند دست برسونند اما او رسونده. دستش را دراز کرده و خونه خدا را لمس کرده. مامانش می گفت توی این مدت خیلی روحانی شده همش داره به تابلوی "و ان یکاد... که روبروش به دیوار آویزونه نگاه میکنه و زیر لب یه چیز هایی میگه....همش خواب میبینه...

خیلی سخت بود ...خیلی خیلی.دیگه نمیتونستم تحمل کنم. از خودم بدم می اومد آخه من همیشه تنها کاری که می کنم گریه است . توی اون لحظات دوست داشتم قلبم از سنگ بود تا لااقل جلوی او گریه نیفتم.

خدایا کمکش کن. خدایا به این فرشته کوچیکت کمک کن تا بتونه دوباره قد راست کنه . خدایا امیدش را نا امید نکن.خدایا کمک کن تا ایندفعه با خوشحالی برات بنویسم و از حال خوبش برات بگم.کمک کن دوباره مثل اون روزا ببینمش.

خدایا به پسر عموم کمک کنه

اون الان فقط تو را داره 

 

 

 

این عکس بچه گی های پسر عمومه. الان بزرگ شده... سوم راهنماییه. ولی من این عکسش را خیلی دوست دارم و فکر میکنم هنوز هم مثل همین عکسش فرشته و کوچولو مونده.

التماس دعا... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط علیرضا  | 

 فکر می‌کردم پشت دریاها شهری است

 

          فکر می‌کردم در آن شهر،


                    آسمان آبیست، آب آبیست،


                                 دوستی آبیست، مهر آبیست،


                                                              عشق آبیست.

 

 فکر می‌کردم اگر قایقی می‌شد ساخت،


    دل به دریا می‌شد زد.


           موج آن می‌شد شکست،


                   دل ز مروارید آن می‌شد کند،


                                      هم‌چنان می‌شد رفت،


                                                        و به آن شهر رسید


 چشمه‌هایش جوشان، گاوهایش شیر افشان،


              دشت‌هایش پر شقایق، چینه‌هایش کوتاه

 

 فکر می‌کردم آنجا،


     کودکی نور بدست خواهم دید

.
 فکر می‌کردم آنجا،


         راه خواهم رفت،


                 نور خواهم خورد،


                              دوست خواهم داشت.

 

 من نمی‌دانستم که در آن آبادی

 

              جاده‌ها از چینی است؛


                                راه می‌نتوان رفت

 

              کوچه باغ‌هایش پر ز موسیقی است؛


                                حرف می‌نتوان زد

 

              دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است؛


                                سر بلند نتوان کرد

 

              مردمان همچو انار، دانه‌های دل‌شان آشکار است؛


                                تاب می‌نتوان برد.

 

    من نمی‌دانستم که در آنجا نیز


                             ماه تنها همدم تنهاییم است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:38  توسط   | 

ای همه گلهای از سرما کبود                     خنده هاتان را که از لبها ربود؟
مهر هرگز این چنین غمگین نتاقت              باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاجهای نازتان بر سر شکست                  باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح میخندد خودآرایی کنید                     اشکهای یخ زده ایینه تان!

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت               عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگهاتان فسرد                  آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری شام غمگین خزان                   خوشتر از صبح بهارم مینمود
این زمان حال شما حال من است              ای همه گلهای از سرما کبود!

روزگاری چشم پوشیدم ز خواب              تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان دور از ملامتهای ماه               چشم میبندم که جویم خواب را!
روزگاری یک تبسم یک نگاه                خوشتر از گرمای صد اغوش بود
این زمان بر هرکه دل بستم دریغ            آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری هستیم را مینواخت                 آفتاب عشق شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است        سینه ی از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست             خنده ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگهایم فسرد                  ای همه گلهای از سرما کبود!

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:23  توسط علیرضا  |